تبليغاتX
ازهزاران یک نفر اهل دل اند........

ازهزاران یک نفر اهل دل اند........

هردم به گوش می رسد اوای زنگ قافله /این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله

در محرم قلب سوزان می خرند ..

در محرم چشم گریان می خرند..

در محرم هرکه شد محرم به دوست..

عطر بوی کربلا در قلب اوست.....................

 

نازم ان اموزگاری را که در یک نصفه روز...

دانش اموزان عالم را همه دانا کند...

ابتدا قانون ازادی نویسد بر زمین...

بعد از ان با خون هفتادو دوتن امضا کند......

 

*ایام سوگواری اباعبدا...الحسین برشما تسلیت باد*

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 22:55  توسط ثنا  | 

مردن با عزت از زندگی با ذلت بهتر است........!!!!!!!!

امام حسین می فرمودند:

به من می گویید نرو ولی خواهم رفت.می گویید کشته می شوم  مگر مردن برای یک جوانمرد ننگ است؟

مردن انوقت ننگ است که هدف انسان پست باشد وبخواهد برای اقایی وریاست کشته شود که می کویند به هدفش نرسید!

اما برای انکس که برای اعتلای کلمه حق ودر راه حق کشته شود که ننگ نیست.چراکه در راهی قدم بر می دارد  که صالحین وشایستگان بدگان خدا قدم برداشته اند!!!!

اما حسین وفتی به طرف کربلا می امدند اشعاری را با خود می خواند که نقل شده پدر بزرگوارشان نیز همین اشعار را می خواندند.ترجمه ان این است که

((اگر چه دنیا زیبا ودوست داشتنی است.دنیا ادم را به طرف خودش می کشد

اما خانه پاداش الهی *خانه اخرت*خیلی از دنیا زیبا تر است خیلی از دنیا بالا وعالی تر است

اگر مال دنیا را اخر کار باید گذاشت ورفت پس چرا انسان ان را در راه خدا انفاق نکند؟

واگر این بدن های ما ساخته شده اند که اخر کا ر بمیرند پس چرا در راه خدا با شمشیر قطعه قطعه نشوند؟))

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 22:52  توسط ثنا  | 

خدایا چرا من؟..........

قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون (Arthur Ashe) آرتور اشي به خاطر خون آلوده اي كه درجريان يك عمل جراحي درسال ۱۹۸۳دريافت كرد به بيماري ايدز مبتلا شد.

ودربسترمرگ افتاد او ازسراسر دنيا نامه هائي از طرفدارانش دريافت كرد.

يكي از طرفدارانش نوشته بود : چراخدا تورا براي چنين بيماري دردناكي انتخاب كرد؟

آرتور در پاسخش نوشت :

دردنيا ۵۰ ميليون كودك بازي تنيس را آغاز مي كنند.

۵ميليون ياد مي گيرند كه چگونه تنيس بازي كنند.

۵۰۰هزارنفر تنيس رادرسطح حرفه اي يادمي گيرند.

۵۰هزارنفر پابه مسابقات مي گذارند ۵هزارنفر سرشناس مي شوند.

۵۰ نفربه مسابقات ويمبلدون راه پيدامي كنند.

۴ نفربه نيمه نهائي مي رسند و دونفر به فينال

وآن هنگام كه جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم هرگز نگفتم: خدايا چرا من؟

وامروز هم كه ازاين بيماري رنج مي كشم هرگز نمي توانم بگويم خدايا چرا من؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 13:49  توسط ثنا  | 

کمی مکث....حالا بخند................

هر کس بد ما به خلق گويد ما چهره دل نمي خراشيم ما خوبي او به خلق گوييم تا هردو دروغ گفته باشيم!!!

زندگی تفسیر سه کلمه است : خندیدن .... بخشیدن .... و فراموش کردن
 .... پس.... بخند .... ببخش .... و فراموش کن


همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم پس بیایید آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم

*************

یکی از غذاخوری‌های بین‌راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود:

شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد.

راننده‌ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش‌جان کرد.

بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید که خدمتگزار با صورتحسابی بلند بالا جلویش سبز شده است. با تعجب گفت:
مگر شما ننوشته‌اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟!

خدمتگزار با لبخند جواب داد: چرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از نوه‌تان خواهیم گرفت، ولی این صورتحساب مال مرحوم پدربزرگ شماست.


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 13:43  توسط ثنا  | 

8 شماره برای زندگی...........

۱) دوست واقعى كسى است كه دستهاى تو را بگيرد ولى قلب تو را لمس كند.

۲) هرگز لبخند را ترك نكن، حتى وقتى ناراحتى چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.

۳)تو ممكن است در تمام دنيا فقط يک نفر باشى، ولى براى بعضى افراد تمام دنيا هستى

۴) هرگز وقتت را  با كسى كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.

۵)خود را به فرد بهترى تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مى‌شناسى قبل از آنكه شخص ديگرى را بشناسى و انتظار داشته باشى او تو را بشناسد.

۶) به چيزى كه گذشت غم نخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.

۷) آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرك خويش به منزل برساند

۸) آنکس که نداند و نداند که نداند
در جـهـل مرکب ابــد الدهر ب‍‍‍‍ماند


 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 21:22  توسط ثنا  | 

پیله و پروانه

 

 

A small crack appeared on a cocoon

 

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد

 

A man sat for hours and watched carefully the struggle

of the butterfly to get out of that small crack of cocoon.

 

شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد

 

Then the butterfly stopped striving it seemed that she was

exhausted and couldn't go on trying.

 

آن گاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده

و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد

 

The man decided to help the poor creature.

He widened the crack by scissors.

the buterfly came out of cocoon easily, but

her budy was tiny and her wings were wrinkled.

 

آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد

پروانه به راحتی از پیله خارج شد، اما جثه اش ضعیف و بالهایش پروکیده بودند

 

The man continued watching the butterfly.

He expected to see her wings become expanded to protect her body.

But it didn't happen!

 

آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد

او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثۀ او محافظت کند

! اما چنین نشد

 

 

As a matter of fact, the butterfly had to crowl

on the ground for the rest of her life, for she could never fly.

 

در واقع پروانه ناچار شد همۀ عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند

 

The kind man didn't realize that God had arranged the limitation of cocoon,

and the struggle for butterfly  to get out of it, so that a certain fluid

could be discharged from her body to enable her to fly afterward.

 

آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را

خدا برای پروانه قرار داده بود، تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود

و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد

 

Sometime struggling is the only thing we need to do.

 

گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم

 

If God had provided us with on easy life to live without any difficults,

then we became paralysed, couldn't become stronge,

and could not fly.

 

اگر خداوند مقرر می کرد بدون هیچ مشگلی زندگی کنیم، فلج می شدیم

به اندازۀ کافی قوی نمی شدیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم

 

I asked for strenght, and

He provided me with enough difficulties to become srtong.

I asked for knowledge and

He provided me with problems to solve.

 

من نیرو خواستم و خداوند  مشكلاتی سر راهم قرار داد، تا قوی شوم

من دانش خواستم و خداوند مسائلی برای حل کردن به من داد

 

I asked asked for prosperting and promotion, and

He provided me with ability to think and hands to work.

I asked for bravery, and

He provided me with obstacles to overcome.

 

من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من قدرت تفکر و زور بازو داد تا کار کنم

من شهامت خواستم و خداوند موانعی سر راهم قرار داد، تا آنها را از میان بردارم

 

I asked for motivation, and

He showed me people who needed help.

I asked for love  and

He provided me with opportunity to give love to others.

 

من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را به من نشان داد که نیازمند کمک بودند

من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به دیگران محبت کنم

 

I didn't get what I wanted...

but

I was provided with what I needed.

 

... من به آنچه خواستم نرسیدم

اما

آنچه نیاز داشتم، به من داده شد

 

Don't worry, fight with difficulties and

be sure that you can prevail over them.

 

نترس، با مشکلات مبارزه کن و بدان که می توانی بر آنها غلبه کنی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 10:44  توسط ثنا  | 

وآنگاه که زن خلق می شد.............

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد:چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد:دستور کار او را ديده ای ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.

بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.
بايد بتواند با خوردن چایی تلخ و بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جای دهد و وقتی از
جايش بلند شد ناپديد شود.

بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا
قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت:شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد:فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته
باشند.
-اين ترتيب، اين می شود يک الگوی متعارف براي آنها.

خداوند سری تکان داد و فرمود:بله.
يک جفت براي وقتي که از بچه هايش مي پرسد که چه کار می کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را مي فهمد و دوستش دارد.

فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود:نمی شود !!
چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است،
تمام کنم.
از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با
يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.

فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی
که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد:فکر هم مي تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد
.
آن گاه فرشته متوجه چيزی شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی
زيادی مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد:آن که نشتی نيست، اشک است.
فرشته پرسيد:اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت:اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی،
تنهايی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها
واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحير می کنند.

همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل مي کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جيغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گريه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
براي آنچه باور دارند می جنگند.

در مقابل بی عدالتی می ايستند.
وقتی مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد، نه نمی پذيرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قيد و شرط دوست می دارند.

وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی
دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،
با اين حال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر
برايشان مهم هستيد.

قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و
بوسيدن می تواند هر دل شکسته ای را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان
می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند
زن ها چيزهای زيادی براي گفتن و برای بخشيدن دارند

خداوند گفت:اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد:چه عيبی ؟
خداوند گفت: قدر خودش را نمی داند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 15:17  توسط ثنا  | 

آیا شیطان وجود دارد؟

آیا شیطان وجود دارد؟

و آیا خدا شیطان را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرده"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرده؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرده, پس او شیطان را نیز خلق کرده. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد... آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند.. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد.. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.
 

نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز ، آلبرت انیشتن !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 22:41  توسط ثنا  | 

عاشق و معشوق

معشوقی، عاشق خود را به حضور می پذیرد و کنار خود می نشاند، اما آن عاشق خام طبع به جای آنکه از وصال معشوق، حظ و نصیب بَرَد، دست در جیب خود می کند و انبوهی نامه که در دوران هجران و فراق با سوز و گداز و آه و افسوس برای معشوق خود نوشته بود، بیرون می آورد و شروع می کند به خواندن . خلاصه آنقدر می خواند که حوصله معشوق را سر می برد. معشوق با نگاهی تحقیرآمیز به او می گوید: این نامه را برای که نوشته ای؟ اگر برای من است که تو در این لحظه در کنار من نشسته ای و به وصالم رسیده ای، و البته خواندن نامه عاشقانه در هنگام وصال ، جز ضایع کردن عمر، حاصل دیگری ندارد. عاشق جواب می دهد: بله می دانم من الان در حضور تو نشسته ام، اما نمی دانم چرا آن لذتی که از یاد تو در دوران فراق احساس می کردم، اینک چنین احساسی ندارم؟! معشوق می گوید: سبب این حال اینست که تو اصلا عاشق من نیستی، بلکه عاشق احوال متغیر خودت هستی.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 22:25  توسط ثنا  | 

گفته های کوتاه

ü    معنای محبت را وقتی متوجه شدم که کودکی در نقاشی خود خورشید را سیاه کشیدتا پدرکارگرش در گرمای افتاب نسوزد

ü    خدایا! دفترجرم مرا روز جزا باز نکن/من به امید عطای تو گنهکار شدم

ü    در جهان غصه کوتاهی دیوار مخور/حسرت کاخ ورفیق وزر بسیار نخور/

غم مخور گردش چرخ نگردد به مراد دل کس/غم بی مهری این گنبد دوار نخور

ü    قصه ها بر من گذشت تا بدانم کیستم/سرگذشتم هرچه بود من پشیمان نیستم/

من اگر سردار عشقم یاکه پاک باخته ام/سرگذشتم را به دستان خودم ساخته ام

ü    همه انسان ها در یک چیز مشترک اند((باهم متفاوت اند))

ü  خدایا هرگز نگویمت بیا دستم بگیر/عمریست گرفته ای مبادا رهاکنی

ü    ازکودک فال فروشی پرسیدم چه میکنی؟گفت به انان که در امروز خود مانده اند فردا را می فروشم

ü    چشم بر هم ننهاده گردش دوران گذشت/بهر یک کس سخت وبهر دیگری اسان گذشت/روزگاری خواهد امد با خودت نجوا کنی/یاد باد ان روزگارانی که با یاران گذشت

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 14:8  توسط ثنا  |